تبليغاتX
 خاطرات من

دلا نزد کسي بنشين که او از دل خبر دارد
به زير آن درختي رو که او گلهاي تر دارد
در اين بازار مکاران مرو هر سو چو بيکاران
به دکان کسي بنشين که در دکان شکر دارد
ترازو گر نداري پس تو را زو رهزند هر کس
يکي قلبي بيارايد تو پنداري که زر دارد
تو را بر در نشاند او به طراري که ميآيد
تو منشين منتظر بر در که آن خانه دو در دارد
به هر ديگي که ميجوشد مياور کاسه و منشين
که هر ديگي که ميجوشد درون چيزي دگر دارد
نه هر کِلکي شکر دارد, نه هر زيري زبر دارد
نه هر چشمي نظر دارد, نه هر بحري گهر دارد
بنال اي بلبل دستان ازيرا ناله مستان
ميان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد
بنه سر گر نميگنجي که اندر چشمه سوزن
اگر رشته نميگنجد از آن باشد که سر دارد
چراغست اين دل بيدار به زير دامنش ميدار
از اين باد و هوا بگذر هوايش شور و شر دارد
چو تو از باد بگذشتي مقيم چشمهاي گشتي
حريف همدمي گشتي که آبي بر جگر دارد
چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را ماني
که ميوه نو دهد دايم درون دل سفر دارد



 

نوشته شده توسط سهیلا در دوشنبه 6 مهر1388 ساعت 11:35 موضوع | لینک ثابت


سلام دوستان

امروز میخوایم بریم مسافرت به مدت حدودا ۱ماه متاسفانه توو این مدت نمیتونم وبلاگ رو آپدیت کنم چون به کامپیوتر و اینترنت دسترسی ندارم.

تا بعد


 

نوشته شده توسط سهیلا در شنبه 3 مرداد1388 ساعت 7:54 موضوع | لینک ثابت


رضای عزیزم اومد و ما هم دیگرو دیدیم و ۳روز دیگه هم میره خیلی توو این چند روز شاد بودم ولی توو همین شادی هم یه غم بزرگ نهفته است.

تقدیم به رضای عزیزم:

What It Means To Love

 

As far as the ocean is wide  

Through miles and miles of sea

 

You will be someone special

A true miracle to me!

***

As high upon the mountain tops

As high as one can climb

 

You will be so dear to me

The best friend I can find!

***

As many stars that twinkle

Throughout the heavens above

 

You will be a bright reminder

Of what it means to love!

***

Thank you, my love!


 

نوشته شده توسط سهیلا در جمعه 26 تیر1388 ساعت 10:18 موضوع | لینک ثابت


خبر خوش

وای از خوشحالی دارم سکته میکنم امروز رضا زنگ زد گفت فردا میاد اینجا یعنی من فردا میبنمش دارم بال در میارم خیلی خوشحالم خیلی خیلی خوشحالیم غیر قابل وصفه هوووووووووووووووووووووووووورااااااااااااااااااااااااااااااااا

دوست دارم رضای عزیزم.


 

نوشته شده توسط سهیلا در دوشنبه 22 تیر1388 ساعت 8:11 موضوع | لینک ثابت


رضا جونم دلم برات یه ذره شده دیگه دارم روانی میشم پس کی میایی دارم دیوونه میشم

جون سهیلا زودتر بیا کاشکی میدونستی چقدر بهت نیاز دارن عزیزم.

دوست دارم.


 

نوشته شده توسط سهیلا در چهارشنبه 17 تیر1388 ساعت 18:30 موضوع | لینک ثابت


کنار آشنایی تو آشیانه میکنم فضای آشیانه را پراز ترانه میکنم کسی سوال میکند به خاطر چه زنده ای؟ و من برای زندگی تو را بهانه میکنم.

سلام همه دارو ندارو زندگیم.

نانازم الان که دارم اینارو مینویسم دوشنبه ۱۵ تیر یعنی روز مرده. میخوام بعد از تموم شدن این نامه بهت زنگ بزنم و روز مرد رو به تنها مردو پشتوانه زندگیم تبریک بگم. عزیزم میخوام وقتی دیدمت ازت یه سوال بپرسم« اگه من به هر دلیلی یه موضوع هایی رو بهت نگم یعنی الان نگم شاید بعدا بگم شایدم هیچ وقت نگم چیکار میکنی؟» راستش این موضوع رو میخوام همیشه بهت بگم ولی نمیدونم چه جوری آخه فقط مربوط به من نیست. چند روز پیش داشتم مجله میخوندم روانشناسه به ۱نفر گفت لزومی نداره همه مسائل زندگیتونو به کسی که دوست دارید بگید چون بعضی چیزا شخصیه البته اینو خودم توو رفتار خیلی ها میبینم که نمونه بارزش مامان و بابان. ولی من اگه به تو نگم احساس گناه میکنم و فکر کنم تا آخر عمو باید با این احساس گناه زندگی کنم.

راستش من وقتی ۱۴،۱۵ سالم بود اه نمیدونم چه جوری بنویسم

زندگیم الان بهت زنگ زدم و روز مرد رو بهت تبریک گفتم. چقدر آروم شدم با شنیدن صدات.

من وقتی ۱۴،۱۵ سالم بود چند بار با دوتا از دوستام یه کارایی کردم یعنی کلا ۲،۳بار با یکیشون ۲،۳ بار هم با یکی دیگه.بعدشم از خودم متنفر میشدم اصلا حس خوبی نداشتم دوست هم نداشتم این کارارو بکنم ولی نمیدونم چرا اونجوری میشد مثلا بوس و لب و... از این کارا دیگه اه از خودم متنفرم کاشکی زمین دهن باز کنه منو ببلعه

بعضی وقتا هم اونجامو یعنی نانازمو میمالیدم تا خودمو ارضا کنم. مثلا وقتی مامان بابا نمیزاشتن من بیام پیشت منم ازت میخواستم و تو هم اس ام اسی بغلم میکردی خیلی آروم میشدم نانازمم میمالیدم البته اینو ۱بار هم بهت گفتم.یادته اون شب که اس ام اسی بغلم کردی تو هم داشتی همین کارو میکردی منم گفتم منم اینجوریم. ولی از همین حالا و همین امروز ۱بار دیگه هم اینکار رو نمیکنم قوله قول. اگه هم چند سال پیش اون غلط هارو کردم بچه بودم نفهم بودم هیچی حالیم نبود نمیفهمیدم چه غلطی دارم میکنم. بچگی کردم دیگه ام قول میدم تا روزی که زندم از این حرکت های زشت نکنم. ببخشی ناناز معذرت میخوام

یه چیز دیگه هم هست در مورد عمو آسایشه میدونی که من چقدر دوسش دارم درسته که عمو ناتنیمه ولی از پدرو مادرمم برام بهتر بوده و هست. یادته یه بار به خاطر اینکه من عمو رو خیلی دوست دارم چقدر دعوامون شد. عمو خارج از کشور زندگی میکنه من فقط دوبار دیدمش ولی به تو گفتم چندین بار دیدمش ولی همیشه تلفنی باهاش در ارتباطم. اون دوبار هم خودت منو بردی پیشش ولی به خاطر اینکه تو رو عمو حساسی من بهت نگفتم که دارم میرم پیش عمو. تو هم منو رسوندی و رفتی.

همین یه حرف بود که بهت نگفته بودم دیگه به جون رضا به خدا هیچ چیزی نمونده که نگفته باشم.

دیگه نمیتونم بنویسم بغض داره خفم میکنه بازم معذرت.

دوست دارم با ذره ذره وجودم.


 

نوشته شده توسط سهیلا در دوشنبه 15 تیر1388 ساعت 13:46 موضوع | لینک ثابت


دل دیوانه تنها دل تنگ

سر خود را مزن اينگونه به سنگ

دل ديوانه تنها دل تنگ

منشين در پس اين بهت گران

مدران جامه جان را مدران

مكن اي خسته دراين بغض درنگ

دل ديوانه تنها دل تنگ

پيش اين سنگ دلان قدر دل و سنگ يكي است

قيل وقال زغن و بانگ شباهنگ يكي است

ديدي آن را كه تو خواندي به جهان يارترين

سينه را ساختي از عشقش سرشارترين

آنكه ميگفت منم بهر تو غمخوارترين

چه دلآزارترين شد،دلآزارترين

نه همين سردي و بيگانگي از حد گذراند

نه همين در غمت اينگونه نشاند

باتو چون دشمن دارد سر جنگ

دل ديوانه تنها دل تنگ

ناله از درد مكن

آتشي راكه در آن زيسته اي سرد مكن

با غمش باز بمان

سرخ رو باش ازين عشقُ سرافراز بمان

راه عشق است كه هموار شود از خون رنگ

دل ديوانه تنها دل تنگ.

فريدون مشيـــــــري               


 

نوشته شده توسط سهیلا در دوشنبه 8 تیر1388 ساعت 10:50 موضوع | لینک ثابت


خب دلیل آمدنم به این دنیای مجازی رو گفتم.

حالا دیگه شروع میکنم به نوشتن دل نوشته هام.

سلام عزیز دلم نفسم رضا جانم چند وقته یه سری مسائل داره دیوونم میکنه. تو همیشه فکر میکنی خانواده من یعنی پدر و مادرم خیلی آدمهای متشخصین. ولی اصلا اینطورنیست اونها ماهی ۱بار هم با هم حرف نمیزنند هیچ کدومشون هر کاری میکنن طرف مقابل رو توو جریان نمیزارن خیلی ببخشی هر غلطی هم از همه نظر دوست دارن انجام میدن فقط بلدن جلوی شماها خودشونو خیلی با شخصیت نشون بدن یا سخت گیریهای الکی در مورد منو تو بکنن که بگن به فکر دخترمونیم آره ارواح عمشون. خوب این که به من ربطی نداره اونااینجورین من چیکار کنم؟ البته خودتم تا حدی این موضوع رو فهمیدی.

از وقتی که به خاطر ماموریت اداریت رفتی یه شهر دیگه خیلی تنها شدم درسته که وقتی هم بودی مامان و بابا اجازه نمیدادن زیاد بینمت ولی باز از هیچی بهتر بود.

دوست دارم همه عمرو زندگیم

 


 

نوشته شده توسط سهیلا در جمعه 29 خرداد1388 ساعت 20:31 موضوع | لینک ثابت


دلیل وبلاگ نویسیم؟؟؟!!!

راستش نمیدونم چه جوری و از کجا شروع کنم و چه جوری بگم که هدفم از وبلاگ نویسی چیه؟

من اسمم سهیلاست و ۲۲سالمه ازدواج کردم البته هنوز با همسرم رضا زیر یک سقف زندگی نمیکنیم راستش من همسرم رو خیلی دوست دارم ولی تا حالا که حدودا ۶ ماه از عقدمون گذشته مجبور شدم دروغ هایی در مورد خودم و خانوادم بهش بگم چیزی که مشخصه من هیچ وقت نمیتونم این حقایق رو بهش بگم ولی میخوام تو این وبلاگ مخاطب مطالبم رو رضا قرار بدم و با اون صحبت کنم و همه چیز رو بهش بگم شاید اینجوری یکم خالی بشم به خاطر اینکه این دروغ گفتن ها هر شب به صورت کابوس سراغم میاد.

فعلا


 

نوشته شده توسط سهیلا در چهارشنبه 20 خرداد1388 ساعت 12:54 موضوع | لینک ثابت


سر آغاز

سلام.

میگویند وبلاگ جایی است برای باز گشایی عقده های درونی آمده ام که عقده هایم را بگشایم.

تا بعد


 

نوشته شده توسط سهیلا در یکشنبه 10 خرداد1388 ساعت 16:15 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting

فالنامه
براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد












دریافت کد فالنامه